سلام به همه دوستای جیگملم 
امیدوارم که حال همگیتون خوف خوف باشه و اصلا هم
سرمانخورده باشید
خوب اول ازهمه یه تشکربکنم ازهمه
دوستای گلم که اومدن و کلی کامنت های خوشمل برام
گذاشتن
دستت همتون درد نکنه
وای راستی
درسته که این سرماخوردگی بده و دردسر ساز و بایدکلی
آمپول زد
ولی یک سری خوبی و فوایدهم داره
و یکش اینه که مامان آدم خونه می مونه و ازت مراقبت
می کنه و دومیش هم اینه که دبیرستان ما ۴ روز تعطیل
شد
و بنده هم کلی وقت پیدا کردم تا هم درس
بخونم
و هم حسابی با خواهری جونم باشم
و درکل حسابی خوش بگذرونیم تازشم یه روزش رو
هم رفتم خونه یکی از دوستام که کرج می باشد
ولی وای از روز شنبه که پامون به مدرسه رسید بلایی
آسمانی نازل شده
و از اون روزتا حالا هر روز دوتا
امتحان داشتیم
وبه این طریق دبیران محترم حسابی
از خجالتمون در اومدن
و به قول طناز حسابی جنازمون
کردن
ولی یه اتفاق خوف دیگه هم افتاده و اونم اینه
که کلاس کامپیوترم این ترمش تموم شد تا ترم بعد که
بعد از عید می باشد
راستی دوستای گلم
یه
چند روزی که با سارا
صمیمیترین دوستم که ازدوران
بچگی هم با هم دوستیم و هم رفت وآمد خانوادگی دار
یم
یه موضوعی برامون پیش اومده و اونم درباره این
سریال مسخره دلنوازانه
آخه یکی نیست به این
دختره مسخره بگه
آخه چرا به بهزاد نمی گی که
داره بابا
می شه و بنابراین منو سارا حسابی
سر این موضوع حرص می خوریم 



دنیا اینجوری دیگه:
اگه گریه کنی می گن کم اوردی
اگه بخندی می گن دیونه ست
اگه دل ببندی تنهات می زارن
اگه عاشق بشی دلت رو می شکنن
بااین حال باید لحظه ای راگریست... دمی راخندید
... ساعتی رادل بست... وعمری عاشقانه زیست



۵ تا ازبزرگترین کلمات:من نمیخوام ازدستت
بدم
۴ تا ازدوست داشتنی ترین کلمات:توبرام مهم هستی
۳ تا کلمه شیرین : تو رو تحسین می کنم
۲تا کلمه شگفت انگیز : دلتنگت هستم
۱ کلمه که از همه مهمتره ....
تو 

تا آپ بعدی بای
بای 
سلام ...
سلام ...
سلام ...
من
برگشتم
اما اینجوری
حالا
لابد می پرسین که چرا؟
خوب حق دارم دیگه باید اینطوری بشم با این حجم
سنگین درسا
تازشم تنهاکه این نیست کلاس
زبانم
کلاس کامپیوتر
و تکواندو رو هم دارم خوب
بایدم اینطوری
بشم البته بایداعتراف کنم که مامانیم
فرمودند
تارا جان بی خیال کلاسات شو چون امسال
سال سوم هستی و بذار تا همه فکرت مشغول درست
باشه اماگفتم
نه خیرم من هم می تونم به درسم
برسم ولی الان حسابی کم اوردم
خوب اصلا
ولش کنید راستی خواهریم و شوهر خواهریم از سفربر
گشتن
وای نمی دونید که دلم چه خده برای طناز
تنگیده بود
آخه سوشا
شوهرخواهر
یم
یه مدت مجبور شد برای کارای شرکتشون بره دبی
که البته یک ماه ونیم به طول انجامید
اینم بگم که
قرار بود دوهفته بیشتر اونجانمونن که شد یک ماه ونیم
بازم جای شکرش هست فکر کنم اگه می گفتن یک
ماه و نیم یه یک سالی اونجا می موندن
و خدا را
شکر روز جمعه برگشتن
وای که چه خده ازاین
بابت خوشحالم
وای خدا جونم خواهر هیچکس رو ازش دور نکن
به خدا خیلی سخته
و بنده نیز هم اصلا حال و
حوصله آپ کردن نداشتم تا امروز
ولی خیلی
دلم برای همتون تنگیده بود

یه روزی اومد و گفت:
می خوام برات یه یادگاری بنویسم
گفتم: کجا؟
گفت: روی قلبت
گفتم: مگه می تونی؟
گفت: آره سخت نیست آسونه
گفتم: باشه بنویس تاهمیشه یادگاری بمونه
یه خنجر برداشت. گفتم: این چیه؟
گفت: هیس. ساکت باش
گفتم: بنویس چرا معطلی؟
خنجرو برداشت وباتیزی خنجر نوشت
دوستت دارم دیونه
اون رفته.خیلی وقته.کجا؟نمی دونم اماهنوز زخم
خنجرش یادگاری روی قلبم مونده

تمنای من برای با تو بودن...
تمنای آب برای زنده بودن است
تمنای آتش برای گرم شدن است
تمنای هوا برای نفس کشیدن است
تمنای خاک برای روئيدن است
تمنای صدا برای فریاد زدن است
تمنای نور برای روشن بودن است
و تمنای عاجزانه ام...
تمنای عشق برای عاشق بودن است

همتون رو خیلی دوست دارم
تا آپ بعدی
بای

